تبليغاتX
بهارسعید
طرح و دیزاین از ثریا بهاء

شگوفه ی بهار

سروده های بهار سعید

 

Background_PurRose.jpg Purple Rose image by kristinogg

زن

خواننده گان گرامی

شما می توانید سروده هایم را به آواز خودم بشنوید. برای شنیدن سروده ها ایــــنـــجــــــا فشار دهید . 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:59  توسط بهارسعید | 
 

 

کیا ماهی

کاش یک گامی میان کوچه های تو

راهیی اندیشه های شاد میبودم

یک سروده

یک سخن

یا یک نفس

خندیدن خوش، در گلوی پاره ی فریاد میبودم

 

زندگی از لای انگشتان پر دردم

بر مزار خونیی امید

غنچه ی سد برگ، هر سو

خشک و تر پرپر نمی گردید

خاک فریاد نهانش را

در میان سینه ی هر زنده در گوری

                                    نمی ترکید

 

دیدگان مادری خونی نمی بارید

کودکی دریوزگی ها را نمی پیمود

زیر پا گشتن، شکستن را نمی فرسود

سوی فردا رفتن او

سرنگونی های پیری را نمی مانست

آرزو در گور کردن را نمی دانست

 

دخترک از سنگسار سنگمغزی های مفتی ها

                                                نمی پاشید

نوجوانی را به چنگ پیرمردی خاک کرده

زندگانی را به سر

سوگ سیه، چادر نمی پوشید

 

کاش آزادی به چنگ کس نمی گنجید 

 

 

 

 

کرم های خود پسندی در میان دخمه های مغز ها

                                                 در پیله میمردند

خود پرستان نکابی

دست افشان، پای کوبان

زندگانیی تباری را کفن پیچیده

سوی خاک بسپردن نمی بردند

یا زبانی را دهن های جونده

با مَی ی تلخ ستیزیدن نمی خوردند

 

آب رسم آدمیت را نبرده

تا کیا ماهی

ماهی های کوچک را نمی خوردند

 

کاش گاهی

یک فسانه

یک ترانه

یک سرود عشقانه

من ز اندوه تبه روزی تو آزاد میبودم

رهروی شادی بدامن

راهیی تو در روند باد میبودم

 

« نکابی » واژه ی پارسی است که معرب آن « نقابی » میباشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:57  توسط بهارسعید | 

 

 

ناکام

ای که بیهوده سر راه دلم دام شوی

پی تسخیر دلم در هوس خام شوی

ز تو من فتنه ترم ترس که بدنام شوی

دست بردار مبادا که خودت رام شوی

                راه گم کرده و سودا زده فرجام شوی

 

تو که خواهی نگه ات وسوسه انگیز کنی

تو که خواهی که لبت جام هوس ریز کنی

تو که خواهی که شوم تشنه و پرهیز کنی

یا تغافل کنی و آتش من تیز کنی

               رام بهر چه به یک بوسه به پیغام شوی؟

 

تو که خواهی که منت عاشق دیوانه شوم

تو که خواهی ز غمت دختر افسانه شوم

سخت در دام تو افتاده و زولانه شوم

آشنا با تو و از خود همه بیگانه شوم

               وای ترسم که درین وسوسه سرسام شوی

 

تو که در دیده ی من عشق خودت میخوانی

تو که جان و تن من پر ز شرر میدانی

گل نرگس ز نگاهت به سرم افشانی

دام افرنگ سر راه دلم بنشانی

             خواهمت دل نبری عاشق ناکام شوی

 

از دفتر « شکوفه ی بهار »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:18  توسط بهارسعید | 

 

جادوگر

بوسه ی شیرین شده و بر لب من نشستی

کند تر عشق شدی در دهنم شکستی

 

بسکه ترا بدیدم گونه بگونه دلبر

نگاره ات کشیده دلم به چیره دستی

 

جوانه ای نمیزد کسی به باور من

تو خوشه های خود رو، دشت و دمن برُستی

 

خیال تو براهم وجب، وجب نشسته

کجا کجا گریزم ؟ تو کوچه ها را بستی

 

بهانه ات گرفته زندگیم به بازی

مرا زمن ربودی عجب جادوگر هستی

 

از دفتر « چادر »

 

« کند » واژه ی دری یا پارسی است که معرب آن « قند » میباشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:40  توسط بهارسعید | 
 

 

هموند

 

من آمده با باور تو شانه بشانه

در داوریی دیده ی خلقت بنشینیم

تا همدگر خویش در آیینه ی هستی

آنگونه که بایست ببینیم و پذیریم

 

من با تو که هستیم دوتا نیمه ی یک تن

یا تو که اگر دل بشوی من جگرستم

ما هیچ یکی بی دگری زنده نمانیم

با تو ز برابر بُدن خود خبر هستم

 

تقسیم کنشهاست نهاد  همه گیتی

هموند دوتاییم به آماژ یگانه

از گونه ی کار من و تو در بن هستی

بر برتریی هیچ یکی نیست نشانه

 

«هموند» واژه ی دری است که عربی آن میشود « عضو »

«آماژ» واژه ی دری است که عربی آن میشود « هدف »

این چامه را بسیار ساده سروده ام تا برای کودکان هم دانستنی باشد

  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:55  توسط بهارسعید | 

  

 

 نخشه ریز

 

چه میشد نخشه ریز آفرینش

مرا همچُن تو دلبر هست میکرد؟!

ویا تنها بچشمان تو تنها

چو چشمانت فسونگر هست میکرد

 

چه میشد گر نهال آرزویی

به رویایت شبی پا میگرفتم؟!

گل اندامی چو شاخ پر شکوفه

به گلگشت خیالت میشکفتم

 

چه میشد گر ز زیبایان گیتی

پریچهر زمان خویش بودم؟!

مرا ارمان شیرینم نمیکشت

چو فرهادت که عاشق مینمودم

 

از دفتر « شکوفه ی بهار »

« نخشه یا نخچه» واژه ی دری یا پارسیست که تازی ها آنرا معرب نموده و «نقشه» ساخته اند ٠ همچنان « نخشه » به مانای «برهان» هم آمده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:21  توسط بهارسعید | 

 

سپندار

 

بهر گهی بهوای تو پر کشیده دلم

چه باغهای شکوفا ترا پریده دلم

 

سبد سبد به سر و روی زندگی پاشم

ز آرزو که ترا دسته دسته چیده دلم

 

درون جنگل پندار خویش میپالم

کجا ز عشق تو یک برگ آرمیده دلم؟

 

ز سرخوشیی گوارا بدست من شکند

پیاله ایکه ز چشم تو مَی کشیده دلم

 

چه اشک داغ سپندار روی دامن من

فرو، ز گرمیی تب های تو چکیده دلم

 

میان سینه ی آتش گرفته ام هر سو

چه آهوان فراری ترا دویده دلم

 

بخود مناز، که از چیره دستیی عشقست

اگر که از تو بتِ دلبر آفریده دلم

 

« سپندار » واژه ی پارسی یا دری است که عربی آن میشود « شمع »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:0  توسط بهارسعید | 
 

 

فروَست

 

ترا تا سر کنم از خامه ام فروست میریزد

به پاهای غزل زولانه ای گر هست میریزد

 

نمایان بودن عشق ترا استاره میچینم

به مشتم هرچه پنهانش کنم از دست میریزد

 

بهر باغی، ز هر شاخی، دو دامن برگ پاییزی

دل و جانی که در راه دلت بنشست میریزد

 

شبی در شیشه ی پیمانه ی بشکسته میدیدم

که پیمانی بدستان تو گر بشکست  میریزد

 

اتش های ترم در آب دریا ها رها سازم

که باری آبشاری را اگر پیوست میریزد

 

تمنای ترا در پنجه هایم ناله بفشارم

به امیدی که بشکست و ز دستم رَست میریزد

 

بیا تا زندگانی را به عشقت چامه افشانم

که پرهای دلم پرواز را گر بست، میریزد

 

«  َفروَست » واژه ی دری یا پارسی است که عربی آن میشود: « محتوی »

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:11  توسط بهارسعید | 

 

برای میهنم

 

هر جا که روم عشق ترا گل بنشانم

گه شب بو و گه نرگس و سنبل بنشانم

 

یک بوته به دل، بوته به تن، بوته بدامن

یک بوته ی پر غنچه به کاکل بنشانم

 

از باغچه ی کلبه ی آوارگیی خویش

تا دور تر از مرز تخیل بنشانم

 

در کوچه و در برزن و در کوه و بدریا

تا دشت و دمن های تغزل بنشانم

 

خواهم که اگر پر بزند سوی تو آرد

یک شاخه به بال و پر بلبل بنشانم

 

باد آمده ی خاگ ترا روی لبانم

بفشرده و بوسیده و گلگل بنشانم

 

روزی برسد بهر شکفتن، دل تنگم

بنشینم و در دامن « کابل » بنشانم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:30  توسط بهارسعید | 

 

تلواسه

وسواس تو مرا که به گرداب میبرد

از دست من گمان ترا آب میبرد

 

ماهی گرفته ای دل در غوته ی مرا

دست تو خوب پنجه به خیزاب میبرد

 

انگاره های تو که گهی میکند گذر

اندیشه را به خلوت نایاب میبرد

 

رخشیدن ترا ز نگه های من کسی

گویی برای تابش مهتاب میبرد

 

آهو نشسته ام به بیابان زندگی

عشقت مرا به جنگل شاداب میبرد

 

چشم مرا و خواب مرا روی بال خویش

تلواسه های رنگیی شبتاب میبرد

 

از بسکه عشق تو بدلم روز میتپد

شب در برم خیال ترا خواب میبرد

ا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:54  توسط بهارسعید |