« کند » واژه ی دری یا پارسی است که معرب آن « قند » میباشد
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:40 توسط بهارسعید
|
هموند
من آمده با باور تو شانه بشانه
در داوریی دیده ی خلقت بنشینیم
تا همدگر خویش در آیینه ی هستی
آنگونه که بایست ببینیم و پذیریم
من با تو که هستیم دوتا نیمه ی یک تن
یا تو که اگر دل بشوی من جگرستم
ما هیچ یکی بی دگری زنده نمانیم
با تو ز برابر بُدن خود خبر هستم
تقسیم کنشهاست نهاد همه گیتی
هموند دوتاییم به آماژ یگانه
از گونه ی کار من و تو در بن هستی
بر برتریی هیچ یکی نیست نشانه
«هموند» واژه ی دری است که عربی آن میشود « عضو »
«آماژ» واژه ی دری است که عربی آن میشود « هدف »
این چامه را بسیار ساده سروده ام تا برای کودکان هم دانستنی باشد
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:55 توسط بهارسعید
|
نخشه ریز
چه میشد نخشه ریز آفرینش
مرا همچُن تو دلبر هست میکرد؟!
ویا تنها بچشمان تو تنها
چو چشمانت فسونگر هست میکرد
چه میشد گر نهال آرزویی
به رویایت شبی پا میگرفتم؟!
گل اندامی چو شاخ پر شکوفه
به گلگشت خیالت میشکفتم
چه میشد گر ز زیبایان گیتی
پریچهر زمان خویش بودم؟!
مرا ارمان شیرینم نمیکشت
چو فرهادت که عاشق مینمودم
از دفتر « شکوفه ی بهار »
« نخشه یا نخچه» واژه ی دری یا پارسیست که تازی ها آنرا معرب نموده و «نقشه» ساخته اند ٠ همچنان « نخشه » به مانای «برهان» هم آمده است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:21 توسط بهارسعید
|
سپندار
بهر گهی بهوای تو پر کشیده دلم
چه باغهای شکوفا ترا پریده دلم
سبد سبد به سر و روی زندگی پاشم
ز آرزو که ترا دسته دسته چیده دلم
درون جنگل پندار خویش میپالم
کجا ز عشق تو یک برگ آرمیده دلم؟
ز سرخوشیی گوارا بدست من شکند
پیاله ایکه ز چشم تو مَی کشیده دلم
چه اشک داغ سپندار روی دامن من
فرو، ز گرمیی تب های تو چکیده دلم
میان سینه ی آتش گرفته ام هر سو
چه آهوان فراری ترا دویده دلم
بخود مناز، که از چیره دستیی عشقست
اگر که از تو بتِ دلبر آفریده دلم
« سپندار » واژه ی پارسی یا دری است که عربی آن میشود « شمع »
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:0 توسط بهارسعید
|
فروَست
ترا تا سر کنم از خامه ام فروست میریزد
به پاهای غزل زولانه ای گر هست میریزد
نمایان بودن عشق ترا استاره میچینم
به مشتم هرچه پنهانش کنم از دست میریزد
بهر باغی، ز هر شاخی، دو دامن برگ پاییزی
دل و جانی که در راه دلت بنشست میریزد
شبی در شیشه ی پیمانه ی بشکسته میدیدم
که پیمانی بدستان تو گر بشکست میریزد
اتش های ترم در آب دریا ها رها سازم
که باری آبشاری را اگر پیوست میریزد
تمنای ترا در پنجه هایم ناله بفشارم
به امیدی که بشکست و ز دستم رَست میریزد
بیا تا زندگانی را به عشقت چامه افشانم
که پرهای دلم پرواز را گر بست، میریزد
« َفروَست » واژه ی دری یا پارسی است که عربی آن میشود: « محتوی »
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:11 توسط بهارسعید
|
برای میهنم
هر جا که روم عشق ترا گل بنشانم
گه شب بو و گه نرگس و سنبل بنشانم
یک بوته به دل، بوته به تن، بوته بدامن
یک بوته ی پر غنچه به کاکل بنشانم
از باغچه ی کلبه ی آوارگیی خویش
تا دور تر از مرز تخیل بنشانم
در کوچه و در برزن و در کوه و بدریا
تا دشت و دمن های تغزل بنشانم
خواهم که اگر پر بزند سوی تو آرد
یک شاخه به بال و پر بلبل بنشانم
باد آمده ی خاگ ترا روی لبانم
بفشرده و بوسیده و گلگل بنشانم
روزی برسد بهر شکفتن، دل تنگم
بنشینم و در دامن « کابل » بنشانم
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:30 توسط بهارسعید
|
تلواسه
وسواس تو مرا که به گرداب میبرد
از دست من گمان ترا آب میبرد
ماهی گرفته ای دل در غوته ی مرا
دست تو خوب پنجه به خیزاب میبرد
انگاره های تو که گهی میکند گذر
اندیشه را به خلوت نایاب میبرد
رخشیدن ترا ز نگه های من کسی
گویی برای تابش مهتاب میبرد
آهو نشسته ام به بیابان زندگی
عشقت مرا به جنگل شاداب میبرد
چشم مرا و خواب مرا روی بال خویش
تلواسه های رنگیی شبتاب میبرد
از بسکه عشق تو بدلم روز میتپد
شب در برم خیال ترا خواب میبرد
ا
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:54 توسط بهارسعید
|
هنوز
وه چه روزیست که فریاد به گردون نشده؟
میهن من ز غم تازه دگرگون نشده؟
کودکی را که کباب دل مادر بخورد
نان خشکش ز کفی، هیچگه افزون نشده
هر کسی خون جگر خورد، بسوزد جگرش
او که هردم جگری خورده، جگرخون نشده
ای بسا دود کبابی که ز کاخی خیزد
دود آهییست که از سینه به هامون نشده
مژده میداد یکی همگذر دشت نشین
بهر خوردن چه گیاهاست که بیرون نشده
روزگاریست که سرگشته بپرسم که چرا؟؟؟
کاخ یک هیچ ستمکاره، سراگون نشده
ترسم از آمدن و دیدن فردا که هنوز
گنجهاییست که همپایه ی « قارون » نشده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط بهارسعید
|
پیاله
کنار بسترم عشقش نشسته
زگمگشتن مرا بنموده آغاز
دل انگیزیی او خیل پرستو
سراپای مرا میکرد پرواز
سُهش ها در تنم خیزاب آمو
دلم در غوته ها پنهان و پیدا
وجودم در تلاطم چرخ میزد
تکابیده چو دختر های دریا
تمام هستیی من ارغوانی
رها از دست من در کوزه لغزید
مرا در یک پیاله زندگانی
چه زیبا ریخت، بر لب برد و نوشید
«تکابیدن» واژه ی پارسی « غرق شدن» میباشد
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:8 توسط بهارسعید
|
زگریه خواهم مرد
ز دور، پیکر میهن خمیده مینگرم
به اشک داغ که ریزم ز دیده، مینگرم
گروهی با لگد و مشت بر دلش کوبند
به دامنش همگان را لهیده مینگرم
نهال تازه بهار امید را سیراب
ز جویبار سراب دمیده مینگرم
ز گاهواره بگورست اولین گامش
ز بسکه کودک پیری کشیده مینگرم
ز در گرفتن پای برهنه روی سراب
حرارت تر صبر چکیده مینگرم
تن برهنه که بر بوی نان جانش داد
بسوی سفره ی خالی خزیده مینگرم
ز سوز از چه نشد آب کلک یخبسته؟
کز آستین و زکفش دریده مینگرم
زنان بر سر هم عقد بوده را هر سو
کباب و بینی و گوش بریده مینگرم
جوانیی پسرک در لباس دخترکی
میان چنگل مفتی چپیده مینگرم
گلوی دانش و بینش، پیام و اندیشه
رسن، رسن سر دار تنیده مینگرم
بهار، آمدنش را بباغ میترسد
که رویش گل و سروش خمیده مینگرم
مبر مرا تو به میهن، ز گریه خواهم مرد
گر آنچه را که شنیدم به دیده مینگرم
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:16 توسط بهارسعید
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:28 توسط بهارسعید
|
در پاسخ سراینده ی جاودانی « قهار عاصی » که میگوید:
« چه کس میخواند از غربت سرود آواره آواره؟
که میآید نسیم از سوی رود آواره آواره »
آواره
منم سرداده از غربت سرود آواره آواره
که میهن را دل من پر گشود آواره آواره
چو بالی میزنم از خویش، در چنگال نومیدی
ز اوج آرزو افتم فرود آواره آواره
ز سرگردانیم در دامن هر موج میبینم
که میچرخد مرا هر سوی رود آواره آواره
ز بس گمگشته هرسو در پی پیدایی خویشم
شوم با خویش در گفت و شنود آواره آواره
تن خاک سیاهم را براه باد بنشینم
که برخیزد مرا در شکل دود آواره آواره
دلم روی گیاه تازه هر شامی ادا دارد
نماز عشق میهن را سجود آواره آواره
سراغ چشمه رفتم تشنه، آخر خاک نوشیدم
سراب جاریی در ره که بود آواره آواره
شبم را مینهم سر روی بیفردایی دیگر
که این آوارگی را سر نمود آواره آواره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:24 توسط بهارسعید
|
ای کاش
ای کاش که بوسه زارت ازمن
شبهای ستاره دارت ازمن
آن خنده ی خوشگوارت ازمن
سد دل هوس شکارت از من
آهوی ختن گذارت از من
شور به برم کشیدن از تو
در گیسوی من تنیدن از تو
لبهای مرا چشیدن از تو
گل بر رخ من دمیدن از تو
دستان چو شاخسارت از من
یادت که مرا به بر فشارد
از دوری تو تنم فگارد
عشق تو بسا شگفتی آرد
یکشاخه اگر خزان دارد
سد شاخه ی تر، بهارت از من
از دفتر « شکوفه ی بهار »
« سد » واژه ی پارسیست که آنرا معرب نموده و « صد » نوشته اند
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:41 توسط بهارسعید
|
زن
خواننده گان گرامی
شما می توانید سروده هایم را به آواز خودم بشنوید. برای شنیدن سروده ها ایــــنـــجــــــا فشار دهید .
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:58 توسط بهارسعید
|
گردنبند
دیدگانش به اتش روی تنم میلغزید
به خروش نگهش شورش دریا ها بُد
روی امواج رخش خواستنی در لرزش
اضطراب تبی از پیکر او پیدا بُد
روی در روی من ایستاد و به آهنگ غمین
گفت زیباست نگین خوشه ی گردنبندت
وه چه بیدار بود بخت طلا و الماس
که به مرمرکده ی سینه شده پیوندت
شور داغی که ز آوای ترش بر میخاست
نگهش گرچه نگین برده ی گردنبند بُد
لیک میدیدم از آن سوختن لبهایش
که دلش در اتش بوسه ی گردن، بند بُد
از دفتر «شکوفه ی بهار»
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:36 توسط بهارسعید
|
داغ
بیا مرا هوس بوسه های سوزان ده
شراره های دل سینه های بریان ده
شبی گداز مرا روی شانه هایت ریز
به قله های اتش لمس ماه عصیان ده
به بوسه وعده کنم بردن لبان ترا
به دزد خام گنه پنجه های شیطان ده
بگوشم از سخن پیکرت بکش نفسی
سهش برهنه مرا چامه های عریان ده
به باغ سبز تنم غنچه غنچه، بوسه بزن
بهار عشق مرا لاله های مرجان ده
از: دفتر «شکوفه ی بهار»
« سهش » واژه ی پارسیت که عربی آن میشود « احساس»
«اتش» واژه ی پارسیت که عربها آنرا معرب نموده و «عطش» نوشته اند
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:21 توسط بهارسعید
|
بهانه
ترا دلم ز کجا ها بهانه میگیرد؟
که کودکانه و بیجا بهانه میگیرد
چو ماه دور خیالت در آب می افتد
بموج رفته ی دریا بهانه میگیرد
گرت بنفشه برویم بدامن عشقم
چه لاله ها که دمن را بهانه میگیرد
به رهگذار تمنای تو نشسته خودش
مرا بهرسو و هر جا بهانه میگیرد
پرم ز تلخی ی دردت ز چامه ی شیرین
شکر ز خامه چکی تا بهانه میگیرد
تمام عشق، ترا زیستم غزل بغزل
نگفته را همه زیبا بهانه میگیرد
گمان تو نبود گر شبی در آغوشم
گلایه ایست که فردا بهانه میگیرد
تو پاسخ همه پرسش، نمردن دل را
چرا چرا به چرا ها بهانه میگیرد؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:23 توسط بهارسعید
|
سراب
کاش تا نگاه من
در دو دیده ی شکاریت فتاده بود
چون دلم در اضطراب میشدی
بوسه ناگرفته
از چشیدن لبانم
آب میشدی
کاش از نشیب گیسویم فتاده
روی شانه های من
خراب میشدی
تا به ژرف دل نرفته
در شراره های سینه ام
کباب میشدی
کاش آنچنان بچنگم آمدی
کز فشار پنجه های عشق من
عذاب میشدی
در هوای در برم رسیدنت
دشتهای سوز را زبانه میزدی
سراب میشدی
کاش نیمه های شب
تن کشیده عشق من به بسترت
آرزوی پیکر مرا به بر گرفته
خواب میشدی
از دفتر « چادر»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:13 توسط بهارسعید
|
از دوست عزیز و فرهیخته ام بانو « ثریا بهاء » که با ذوق و دیزاین هنرمندانه اش درین وبلاگ زحمتفراوانی را پذیرا می شود، دامن دامن لاله های خود روی « کابل » را سپاس می افشانم٠
هر مشت خاک
ترا در نسترن زاران کابل دوست میدارم
ترا هر سبزه و هر خار، گل گل دوست میدارم
جوان و پیر و کودکهای رنجور و غمینت را
بهر یک تار مو یکدسته کاکل دوست میدارم
ترا در «رابعه» در «مولوی» ، «بهزاد» در «جامی»
چو شور یک ابد دیدار کابل دوست میدارم
زمستانی ز کلفهشنگ، خزان زرد هر فرسنگ
بمانند بهار سبز سنبل دوست میدارم
ترا در هر زغن، هر زاغ و گنجشک بیابانی
و یا هر مور و هر پروانه، بلبل دوست میدارم
ترا هر قله و هر سنگ، هر دریا و هر ماهی
و هم در خاکسار و بیشه و کل دوست میدارم
ترا هر مشت خاک و هر وژه ، هر کلبه ، هر کوچه
تمام پهنه ی عشق و تخیل دوست میدارم
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:2 توسط بهارسعید
|
شگوفه ی بهار
سروده های بهار سعید
زن
خواننده گان گرامی
شما می توانید سروده هایم را به آواز خودم بشنوید. برای شنیدن سروده ها ایــــنـــجــــــا فشار دهید .
رابعه ی خیال
تا که برایت آورد تازه ترین گل لبم
دست بهار تر دهم بوسه ی عاشقانه را
شیوه ی چیدنت نگر تا که نغلتد از لبت
وه، نشود که بشکنی گل زدن جوانه را
ریشه ی آرزو تویی، شاخه ی آرزو تویی
خوشه ی آرزو تویی در دل من که رّسته ای
ره نبود مرا که تا غنچه به گلبنی زنم
بسکه تمام باغ را در تن من شکفته ای
هر نفس بهاریت بوته به بوته میوزد
نگهت زندگانیم در سخن سمن سمن
بلخ سروده میشود سبز چکامه ی «دری»
گر که ترا به بر کشد «رابعه»ی خیال من
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 23:19 توسط بهارسعید
|
رویایی
مینشینم به پیش چشمانت
از نگه کردن تو میسوزم
دوست دارم که در برابر عشق
جان خود را ز تو بیافروزم
تا نگاهت رسد بچشمانم
بند گردد نفس به سینه ی من
میزند ریشه و جوانه و برگ
سوز و عشق و هوس به سینه ی من
عاشقم عاشق نگه هایت
عاشق دیدگان رنگینت
عاشق دشت داغ سینه ی تو
عاشق آن لبان شیرینت
عاشق تیغه های شانه ی تو
عاشق بازو و گریبانت
عاشق بوی سبزه ی تن تو
عاشق لمس باغ دستانت
کاش در رود بیگران تنت
ماهیی جسم من رها گردد
تشنه ی موج های آغوشت
غرقه ی لذت شنا گردد
یکدمی آ ، به لمس دستانم
ای تو شهکار کلک زیبایی
چونکه باور نمیکند دل من
که تو هستی ، نه اینکه رویایی
از دفتر « شکوفه ی بهار »
ژاله
دلت را دوست میدارم که دارد در تو پنهانم
تنت را دوست میدارم که سازد در تو افشانم
خودم را دوست میدارم که دارم عشق تو در دل
دلم را دوست میدارم که جای توست میدانم
کسی را در تو می یابم که گاه زندگی چیدن
دودست گرم مهرش را بیاندازم به دامانم
برای آنکه در گرمای خود آبم کنی دلبر
بیا که در بر و دوش تو خود را ژاله بارانم
ز اوج عشق تو پا را نلغزانم برون گاهی
گر افتم از دل تو، در خودم ویران ویرانم
اگر باور نداری اینهمه بشکفتن عشقم
که میریزد ترا در دامن من از گریبانم
بیا که در گذرگاه دلت یک باغ بنشینم
تمام واژه های این غزل را گل برویانم
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:30 توسط بهارسعید
|
بیامدم به قدت
حرارت بدنت گرمیی جوانی ی من
امید دیدن تو شوق زندگانی ی من
مرا بکار درآن خرمی ی دستانت
نگر به گلبن لبهات گلفشانی ی من
فشردی ام که رسیدی به استخوانهایم
نشست نقش تو در طرح جاودانی ی من
شراره ایکه نفسهای تو بجانم زد
وزید آتش تو در تب نهانی ی من
بیامدم به قدت شاخه شاخه پیچیدم
گرفتی ام به بر باغ آسمانی ی من
از دفتر « شکوفه ی بهار »
٠٠٠که نبودی
ُُبد زندگیم خالی و تنها که نبودی
بی غنچه و گل دامن دنیا که نبودی
آن بوسه که لبهای ترا غنچه ی تر داد
نشکفته می افسرد همینجا که نبودی
بگذار نوازشگر گرمای تو باشم
یخ بست دلم در همه شبها که نبودی
شبهای مرا یاد کسی شور نمیزد
بهر نمک چهره ی فردا که نبودی
چشمم به فسون نگهی خیره نمیشد
لب تشنه و بی تاب تماشا که نبودی
قلبم به تمنای کسی مشت نمیکوفت
هر لحظه نه بشکست مرا تا که نبودی
از دفتر « شکوفه ی بهار »
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط بهارسعید
|
گناه دور
کسی به بر بفشارد ز راه دور مرا
به آذرخش کشد از نگاه دور مرا
کسی که بینمش آواره تر ز عشق منست
گرفته در دل خود در پناه دور مرا
ز چلچراغ خیالش درخشه میریزد
مگر نشسته به افروزه گاه دور مرا؟
گمان نوش لبش را گهی که مَی بکشم
بدوزخی بکشد از گناه دور مرا
کجا نهان بسرایم ترانه ی دل خویش؟
که هرکجا بخرامد گواه دور مرا
بسا شبی که ز پنداره های تابانی
به بسترش گذری کرده ماه دور مرا
من از چشیدن لبهای خویش میدانم
بهر گهی که شود بوسه خواه دور مرا
گذار وسوسه اش را شبانه میترسم
که عاشقش بکند یک پگاه دور مرا
باور
بچشمانت شراب عشق را باور کنم یا نه؟
نگاهم را خراب و مست این ساغر کنم یا نه؟
ترا در سینه میگیرم اگر در من فرو ریزی
برت از پرنیان پوستم بستر کنم یا نه؟
شبی که در لبانم بوسه ی بشکفته گل کردی
خیالت را به بستر برده و پرپر کنم یا نه؟
ترا از دور میبینم که میآیی بدستانم
رهم را با سراب تشنه کوته تر کنم یا نه؟
زگرمای دلم از تو تنم در آتش سرکش
بگو کاین سوز وحشی را بخاکستر کنم یا نه؟
از دفتر «شکوفه ی بهار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:16 توسط بهارسعید
|
به پیشواز دوستانیکه مهمان سروده های من میشوندو هم به پیشواز دوستانیکه با پیام های شان این مهمانی را چلچراغ میآویزند خوشه خوشه ارغوانهای خواجه صفا را پاسداشت، گل میریزم٠
به پیروی از بیت زیبای « فرخی یزدی »
« شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم »
تشنه
« شب چو در بستم و مست از می نابش کردم »
ساقیی فتنه شدم شوق عذابش کردم
چشم او جام اتش بود و مرا میطلبید
ریختم در نگه اش تا که خرابش کردم
لب اورا بگرفتم که چشم طعم شراب
آب شد در دهنم نوش چو آبش کردم
آتش عشق شدم دور دلش پیچیدم
اشکها ریخت چو در خویش کبابش کردم
تا فرستاد تنش را که تنم را ببرد
ناز را حادثه ی راه شتابش کردم
تا سحر در طلب آب اتش می پیمود
تشنه لب بردمش و غرق سرابش کردم
مینهم خامه که افسانه بپایان برسد
شبخیالیست که من چامه ی نابش کردم
اتش واژه ی ناب دری میباشد که عربها آنرا معرب نموده و عطش نوشته اند
از دفتر « چادر »
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:2 توسط بهارسعید
|
بیا در بسترم امشب
ز عشق آتشین تو بسوز دیگرم امشب
به رویا ییکه میبینم که تابی بر سرم امشب
چو ماه عشق، آتشپاره افتی در برم امشب
بدستان تو می بخشم تن عصیان گرم امشب
بیا در بسترم امشب
برای حس گرمایت به حسرتگاه تنهایم
به بستر بی تو میسوزم به آتشگاه بیجایم
چو شاخ عشق تر روییده ی این حرص زیبایم
که داغ بوسه هایت گل زند بر پیکرم امشب
بیا در بسترم امشب
بروی شانه ها یت ریز عطر تازه ی مویم
بدور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم
به تنگ سینه ات بفشار جسم داغ و خوشبویم
ز شعرم بهر آغوشت خودم عریانترم امشب
بیا در بسترم امشب
گل سرخ و سفید و زرد را پر پر به دستانم
به جسم مرمر داغم برای تو بیافشانم
حرارت های عشق تو اگر سوزد گلستانم
خودم گلدسته میگردم که سازی پرپرم امشب
بیا در بسترم امشب
منم یک ماهیی لغزان و زود از شست خواهم رفت
جهان پیکرت را با لبانم مست خواهم رفت
برایت جان دهم تا لحظه ی کز دست خواهم رفت
که از عشقت که میمیرم نمایی باورم امشب
بیا در بسترم امشب
چو رفتار هوس بیتاب آ، دزدی زخوابم کن
ز پیراهن ربایم در بر خود بی نکابم کن
ز هرم پیکر داغت بسوزانم و آبم کن
شراب عشق لبریزم ، بنوش از ساغرم امشب
بیا در بسترم امشب
فرار از خود نمایم در بر و دوش تو میگردم
ز هر سو در تو میپیچم عسل نوش تو میگردم
به شور و شوق و سرمستی همآغوش تو میگردم
دو تا پیکر یکی گردد ترا با خود برم امشب
بیا در بسترم امشب
از دفتر « شکوفه ی بهار »
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2 توسط بهارسعید
|
بباغ دلبری چرخیده باشم
ترا از شاخه ها گل چیده باشم
بسازم پر پرت در پنجه هایم
سر زلفان خود پاشیده باشم
از دفتر چادر
تمنا
آمدم دزدانه تا آنشب تماشایت کنم
پرنیان دیدگانم تا پگه جایت کنم
چشم تو افروزه خیز یکدم دیدار ها
در تمنای نهان آنکه پیدایت کنم
لاله ی لبخند هایت بر سر راهم شکفت
تا لبم را ارمغان لاله آرایت کنم
داغ بزم دلبری از آمد و رفت غزل
سوز شعرم راهیی لمس نفسهایت کنم
ریشه رویم، خوشه رویم ، غنچه رویم برتنت
دربهار باغ دستانم تمنایت کنم
از دفتر شکوفه ی بهار
پیرنگ
به پندارم که موهای ترت را شانه میکردم
بکاکل های افشانت دلم را لانه میکردم
گهی در پنجه هایم ناز میکردم گهی پرپر
گهی در چنگ چنگم در شکن پیمانه میکردم
به پیرنگی که انگشتان من میگشت در مویت
به بازی بهر دل پیرایش زولانه میکردم
نهانی لب گزیدی تا مرا در سینه بفشردی
ندیدی لب گزیدن ها که من دزدانه میکردم
دلم را عشق چیدم بر سر و روی تو پاشیدم
انار تازه را روی لبانت دانه میکردم
تو که با گرمیی دستان من در سازشی بودی
مرا بنگر که خود را در خودم ویرانه میکردم
بسی دیوانه ها را پای در زولانه میبینی
من زولانه در پا خویش را دیوانه میکردم
پیرنگ: واژه ی ناب پارسی که عربی آن میشود: طرح
بهار غم
ز تاب گیسوی خود شاخه سنبلی دارم
دو دانه نرگس پر اشک از دو چشمانم
ز گل نمای لبانم دو لاله ی خونین
به سینه یک دل پر عشق خاک ویرانم
بسازم از کف و انگشت های خود سبدی
بچینم اینهمه گلبرگ را که تن ، دارد
بدست باد فرستم سبد سبد خود را
که بر بهار غم میهنم بیافشاند
از دفتر: شکوفه ی بهار
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:33 توسط بهارسعید
|
گل میریخت
یاد آنشب که هوا بر سر ما گل میریخت
تاب افشان شده ام در تو مرا گل میریخت
تو مرا در نفست چیده فرو میبردی
عطر من تا قفس سینه ترا گل میریخت
آنقدر بوسه شدی روی لبم بشکفتی
کز لبم روز دگر جای صدا گل میریخت
چهره در چهره ی من دوزخ و جنت در هم
آتشی کز تو مرا سوخت بجا گل میریخت
همه تن دست شدم روی تنت لغزیدم
کز سر انگشت مرا در سر و پا گل میریخت
من در آغوش تو چون تاب زدل میرفتم
تنگ بفشردن تو عشق نما گل میریخت
به پیروی از سروده ی زیبای« باستانی پاریزی » که میگوید:
« یاد آنشب که صبا در ره ی ما گل میریخت
برسر ما زدر و بام و هوا گل میریخت »
از دفتر « شکوفه ی بهار »
بهارعشق
به پیشواز بهاری که دست من راهیست
خیال چیدن عشق ترا گمان زده ام
به شاخه های تر و خوش تراش انگشتم
نمای نسترن و رنگ ارغوان زده ام
بیایم از چمن دستهای سر سبزت
ز راه جوش شباب دو بازویت گذرم
به تیغه های طلای ستبر شانه ی تو
چو آفتاب بتابم شراره ات نگرم
به روی تازگیی پیکر چمن بیزت
نهان ز شبنم و شب بوسه های تر بارم
لبان لاله یی و تشنه های دشتی را
به جنگل سیه ی سینه ی تو میکارم
لبان من به رگان تو ریشه خواهد کرد
جوانه ها بته ها خوشه زار ها که دمید
به گلشن دل تو آشیانه میگیرم
بهار عشق ترا غنچه غنچه خواهم چید
ااز دفتر : شکوفه ی بهار
بنفشه انگیز
تو از شکفتن یک غنچه زار میآیی
ز جلوه خیز خوش روزگار میآیی
هوای آمدن تو بنفشه انگیزد
گمان من که ز راه بهار میآیی
مباد یک نگهی گم شوی ز باور من
که از نشانیی پشت غبار میآیی
تمام کوچه مرا از تو میکشد در بر
که از نهایت پر انتظار میآیی
زدور میشمرم گامهات و مینگرم
که راه آمده را بار، بار میآیی
من از رسیدن تو در دلم، گهی ترسم
که تو یگانه چرا بیشمار میآیی؟
گهی براه گریزم گهی پذیرایت
مباد رنج منی یار، یار میآیی
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:55 توسط بهارسعید
|
باور شکن
نشستن پیش چشمان تو بسکه سوختن دارد
در آغوشت فتادن ، خواهش بی پیرهن دارد
گذشتم یکشبی از سبزه زار دلبریهایت
بسی گلخوشه ی سنجد ، بسی سرو سمن دارد
شگفتی میکشم گر از نمای پر ز ترفندت
گهی گلگشت، گاهی گرمیی باور شکن دارد
دلم در بستر گلهای تر دارد ترا در بر
که آغوشم بهار عاشقان گلبدن دارد
به گوشم از خروش بلبل آواره برخیزی
که میخواند ترا هر گه، هوای پرزدن دارد
نمیدانم ز اورنگ کدام افسانه مآیی؟
که دیدار تو یک شهنامه فردوسی سخن دارد
عــــــــــريــــــــــــان
دوشيزگان شعــــــرم اگر نيست برقع پوش
عريانی رهيــــــــــدن زن کرده روی دوش
احســــــاس را چو پيرهن از تن کشيده اند
از چنگ منــــــکران همه دامن کشيده اند
اين راهيان آمــــــــده از راه عشـــــوه ها
در سوز و ساز و ناز و نياز و کرشمه ها
ايـن عاصــــيان سرزده از پشـــت راز ها
اين چـاک دامنـــــــــــان تر و يخه باز ها
اين دلـبری که ظـــاهريان را بـرد ز ره
پنهــان گران حق مرا می کنــــــــــد تبه
پيکر نمــاييم چـو کند محتســـــب خراب
بازو کــــشيده ای نشود پر گنه حساب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:22 توسط بهارسعید
|
زن
اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
سیاهی سرگذشت تلخ زن را گریه میکردم
نپیر درد مردن زیر مشت و موزه ی شوهر
فغان «نادیای انجمن » را گریه میکردم
بخون «رابعه»گاه بریدن های رگهایش
نشسته هر غزل «بلخ» و سخن را گریه میکردم
ز بس زنجیر ننگ و نام شد در پای زن بودن
«فروغ» رسته از بند و رسن را گریه میکردم
به شام خفه گشتن «قرعت العین» و تپیدن را
تقلا میچکیدم جان و تن را گریه میکردم
زنان نیمه سوز و نیمه گوش و نیمه بینی را
نگر گاه غم زن زیستن را گریه میکردم
سر آزادگان در قفس زولانه در پا را
تن سنگسار های دل شکن را گریه میکردم
حکایت های در خود کشته ی زن های خاکم را
به گیتی برده چشمان وطن را گریه میکردم
پس حکم ملائی بود گر دروازه ی جنت
بمسجد هر سحر تکفیر «من» را گریه میکردم
عاشقترین
مادر کرانه ی غزل بی کرانه تو
پایان مهر در گذر جاودانه تو
در هر قدم ز کوچه ی آغاز تا ابد
عاشق ترین مسافر از خود روانه تو
هر جا ز خود گذشته و من را گزیده ای
بی باک و بیم و بی سبب و بی بهانه تو
هر چه میان درد ومن و رنج بگذرد
خود را چه ساده کرده فدا در میانه تو
قربان نمیشوم دل سودایی ترا
زیرا در اضطراب شوی زین گمانه تو
در آسمان عشق بهرجا که پر زدم
آبی ترین عطوفت بی أسمانه تو
سوی تو هر کجا که روم بال میکشم
بر مرغک پناه دلم آشیانه تو
حرص شاداب
زین تب و تاب که در من زده ای میترسم
باده ی ناب که در من زده ای میترسم
میروم کز تو گریزم بتو رو می آرم
راه گرداب که در من زده ای میترسم
در سرم وسوسه ی برد دل تو جاری
نقش بر آب که در من زده ای میترسم
شب من گمشده ی یاد شب آرای تو شد
غارت خواب که در من زده ای میترسم
زندگانی ز خیالت گذر زیبا شد
لطف نایاب که در من زده ای میترسم
آرزو میکنم عشق هوس افشان ترا
حرص شاداب که در من زدهم ای میترس
از دفتر : شکوفه ی بهار
شگوفه ی بهار
سروده های بهار سعید
گلبرگ نسترن
یکشب کنم تماشا از دور خویشتن را
در مه غزل نوشته تابیده عشق زن را
شاید مرا بخوانی از شاخه ی درختی
در موجها که وشتد گلخوشه ی سمن را
آواره ی خیالت از خویش گشته راهی
در کوچه باغ عشقت یادم ببر وطن را
در چامه ها فشانم چرخیده در هوایت
در دامنم که چیدم گلبرگ نسترن را
از مژده ی شکفتم گر در برت بیافتم
در تو شکوفه ریزم هر بوسه خویشتن را
مانم بیادگاری در روی بستر تو
یک دسته عشق تازه، گلهای پیرهن را
ترانه
رویای تو دلبرانه ی دل
تنهای تو ام یگانه ی دل
من میشنوم ز ژرف دریا
موجت بزند ترانه ی دل
هر گام نهم ترا بایستم
جا ییکه شوم روانه ی دل
از بسکه ترا به دل فشارم
ترسم شکنی میانه ی دل
هر گونه که در غزل خرامی
تو رهرو ی شاعرانه ی دل
هر چند مرا سروده هر سو
سویی نبرم فسانه ی دل
رفتم که ز خود جدا نشینم
دیگر نبود زمانه ی دل
برهنه
چشمه ی پرسش منی جوشش عشق ناب را
در تو رهیده میروم تا برسم جواب را
آخر جستجوی من بود نمای اولت
در تو درنگ میشوم هر قدم شتاب را
آمدنت که سبز شد بر سر راه این دلم
دامن خود گرفته ام چیدن اضطراب را
موج بسوی من زدی یک قدمی و میروی
من به عطش نشسته ام یخ زدن سراب را
عاشق بوسه های تو گل زده بر سر شبش
غنچه ی از تخیلت، لاله ی بیحساب را
حس تراوش ترا تا که ز خامه میچکم
شعر برهنه میشوی هر ورق کتاب را
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:41 توسط بهارسعید
|
یک جوره ماهی
شدم آواره ی پر اشک و آهی
فتاده در غم تاریک چاهی
دهی گر سایه بانی از پناهم
به زیر نیمه بام خشک کاهی
بپویم دره ها را سوی میهن
پگاه و نیمه روز و شامگاهی
به مهر سبزه زارانش نشسته
بهر سو میکنم آهو نگاهی
برایت دامنی سوگند دارم
که چیدم از بیابان گیاهی
درختان و زمین باغ از تو
من و پروانه های نیمه راهی
تو و عشرتسرا و قهقهایت
من و لبخند های گاهگاهی
نمیترسم دلی در دست آرم
که میدانم که تو آنرا نخواهی
زمین و کاخ میهن مسند تو
من و عشقش دو یار هر سو راهی
تمام شهر «کابل» از تو باشد
ز دریایش مرا یک جوره ماهی
یاد داشت: همه قافیه های این شعر با «ی» معروف یعنی مانند «ماهی، خواهی، تباهی» خوانده میشود٠
نیمه پیراهن
بروی آب میرقصد خیالت در خیال من
یکی دستم به مو هایت یکی پیچیده در گردن
شب دریا نورد من ز عشق توست مهتابی
ترا از دور میبینم گهی تاریک گه روشن
وزد رویای گرم تو زباد شوخ دریایی
که میسازد مرا در رهگذارت نیمه پیراهن
تن من بسکه در موجست از تلواسه میلرزم
که پاشانم کنی در بازوانت گاه بفشردن
نیازش های پر جوشت که در خیزاب میآید
ترا در دامن من سیل و دریا میزند دامن
گر از خیزاب و از سیلاب و از دریا نمیترسی
بیا و خویشتن را در سهش های دلم افگن
روزگار خالی
بر شانه ی دل من فریاد تکیه داده
کوهی که روی دوش« فرهاد» تکیه داده
تکتاز را ببینم آید سوار گیتی
بر آنکه از نشستن ، افتاد، تکیه داده
هر چه که پنجه هایش رنگی ز خون مردم
نقاشتر نشسته، «بهزاد» تکیه داده
از بس بهار ها را در باغ دار بستی
از سوگ در فتادن، شمشاد تکیه داده
روییدن و شکفتن آب از سراب خورده
در رهگذار پاییز در باد تکیه داده
در نیمه راه مردن لبهای تشنه، تشنه
بر مادر گرسنه نوزاد تکیه داده
تقدیر دخترک را بنیاد رسم تازی
پشت دری که هرگز نگشاد تکیه داده
دوشیزه ی فروشی یک گوشه ی قفس را
در کنج سرنوشتش آزاد تکیه داده
اندیشه ی رهید ن شد پیکری که بی سر
بر چوبه های دار جلاد تکیه داده
مرغک ز لانه رفته، پرواز پر ببسته
بر روزگارخالی بیداد تکیه داده
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 5:38 توسط بهارسعید
|